| sarbaz |
|
Wednesday, May 22, 2002
٭ شمردن از ÙŠÚ© تا بيست Ùˆ چهار خيلي ساده است آدم مي تونه بشمره 1Ùˆ2Ùˆ3Ùˆ4Ùˆ5Ùˆ6Ùˆ7Ùˆ8Ùˆ9Ùˆ10Ùˆ11Ùˆ12Ùˆ13Ùˆ14Ùˆ15Ùˆ16Ùˆ17Ùˆ18Ùˆ19Ùˆ20Ùˆ21Ùˆ22Ùˆ23Ùˆ24 . ØØªÙŠ Ù†ÙŠÙ… دقيقه هم طول نمي کشه .
........................................................................................بيست Ùˆ چهار ساعت هم زياد نيست مي شه يکروز اما سي تا بيست Ùˆ چهار تا خيلي زياده مي شه ÙŠÚ© ماه Ùˆ بيست Ùˆ چهار تا از اين ÙŠÚ© ماه ها مي شه دو سال . همون مدتي Ú©Ù‡ دوران سربازي من طول کشيد . هر چند يه چند روزي بيشتر . مي خوام خاطرات سربازي خودمو توي اين وب لاگ بنويسم . خاطراتي معمولي Ùˆ مثل هزاران Ù†Ù�ري Ú©Ù‡ مثل من به سربازي رÙ�تند Ùˆ دو سال از عمرشون را توي Ù…ØÙŠØ·ÙŠ Ø¨ÙŠÚ¯Ø§Ù†Ù‡ با آنچه تا اون موقع زيسته بودند سپري کردند. اون موقع Ú©Ù‡ سرباز بودم با خودم مي Ú¯Ù�تم هر وقت تموم شد ديگه به اون Ù�کر نمي کنم ولي آلان بعد از گذشت بيش از ÙŠÚ© دهد از پايان اون Ø§ØØ³Ø§Ø³ مي کنم نوشتن خاطراتش خالي از لطÙ� نيست . روز اول اعزام ميدون راه آهن ساعت هقت ØµØ¨Ø . 24 ادري بهشت بود Ùˆ من Ùˆ دوستم با ØØ¯ÙˆØ¯ هزار نقر ديگه جلوي ايستگاه راه آهن ايستاده بوديم تا به براي گذروندن دوره آموزشي به شاهرود بريم . ما دو نقر يه Ú©Ù… توي اون جمع نا همگن بوديم . بيشتر به دو تا بچه Ù…ØØµÙ„ مي خورديم تا سرباز . اطراÙ�يان ما اکثرا جواناني هم سن Ùˆ سال ما Ùˆ لي با تيپ Ùˆ قياÙ�Ù‡ ديگري بودند . تÙ�اوتي Ú©Ù‡ مي Ú¯Ù… را مي تونيد در چهره دانش آموزان سال آخر دبيرستان با هم سن وسالان خود Ú©Ù‡ درس نخوانده Ùˆ به کار مشغولند جستجو کنيد . من Ùˆ دوستم هر دو ديپلمه بوديم Ùˆ لي مي خواستيم با سرباز هاي عادي به آموزشي اعزام شويم . جنگ هنوز رسما تمام نشده بود Ùˆ اوايل آتش بس بود . به اين نتيجه رسيده بوديم Ú©Ù‡ بهتر ست با سربازان عادي اعزام شويم Ùˆ آموزش مخصوص ديپلمه ها را نبينيم . چون اکثر آن آموزش ها به بخش هاي رزمي مربوط مي شد Ùˆ نتيجه آن ØØ¶ÙˆØ± در جبهه بود . ÙŠÚ©ÛŒ از دوستانم Ú©Ù‡ کد خنثي کردن مين را ديده بود مجبور بود در ميادين مين هر روز با جانش بازي کتد آن ÙŠÚ©ÙŠ هم اÙ�تاده بود در ÙˆØ§ØØ¯ توپخانه Ùˆ بقيه همينطور Ùˆ خلاصه به اين نتيجه رسيده بودم Ú©Ù‡ بهتر است با سرباز هاي عادي اعزام شويم . بعد از پايان آموزشي مدرک خود را عنوان کنيم . بهر ØØ§Ù„ آن روز Ø§ØØ³Ø§Ø³ خوبي نداشتم . Ù�کر دوري از خانواده Ùˆ زندگي معمولي Ú©Ù‡ 19 سال به آن عادت کرده بودم پشتم را مي لرزاند . Ù…ØÙŠØ· دور Ùˆ برم نامانوس بود Ùˆ بشدت عصبي بودم . سر Ùˆ صداي ØØ§Ù†ÙˆØ§Ø¯Ù‡ بقيه سربازان گرماي هوا Ùˆ غوغاي Ø®Ù�Ù‡ آنجا همه Ùˆ همه بشدت نامانوس بود. در همين ØÙŠÙ† صدايي ما دو Ù†Ù�ر را به خود آمورد . سلام شما اينجا چکار مي کنيد وقتي برگشتيم ÙŠÚ©ÙŠ از بچه ها را ديدم Ú©Ù‡ گاهي او را در کوه مي ديديم . Ùˆ سلام Ùˆ عليکي داشتيم . با تعجب پرسيديم تو خودت اينجا چکار مي کني ØŸ Ú¯Ù�ت ميخوام برم سربازي با معاÙ�يت من مواÙ�قت نشد. او Ú©Ù�يل مادرش بود . در زمان جنگ معاÙ�يت Ú©Ù�الت هر سال تمديد مي شد Ùˆ اگر سه سال اين تائيد انجام مي شد معاÙ�يت دائم به شخص داده مي شد. Ùˆ او در سال سوم با مخالÙ�ت دائره نظارت روبرو شده بود . ديدنش براي ما ما خوش آيند بود . چهار سالي از ما بزرگ تر بود . انگار برادر بزرگتري را همراه داريم . با صداي درجه داري Ú©Ù‡ داد مي زد به داخل ايستگاه قطار رÙ�تيم Ùˆ سوار بر اين ارابه اهني ØØ±Ú©Øª کرديم به سمت شاهرود Ùˆ از تهران خارج شديم . نوشته شده در ساعت 10:03 PM توسط sabaz
|